5 0 9

صبح بيدار شديم سه كيلو جوج خريديم زديم به دل جنگل

جايي كه حتي خدا هم انتن نميداد، كل جنگل شده بود از برگايِ

زرد و قرمزه دست نخورده، شيش نفر بوديم و يه كلبه ي كوچيك

با بخاري هيزمي، رفيقم مشروب تعارف كرد گفتم يه پيك بيشتر

نميخورم، نميدونم چرا اين يه پيك پشتش انقد زاييد شده بودم داغونه داغون و فقط ميخنديدم

و اونا تو اون حالت مستي

منو ميديدن ميگفتن اينو باش رد داده :)))رفتم بيرون از كلبه ك سيگار 

بكشم با اون تلو تلو خوردنام ديدم فقط سه تا دختر با تيپ افتضاح  مشغول عكس گرفتنن،

سرمو انداختم پايين و سيگارو انداختم و رفتم داخل به زور يه جايي پيدا كردم انتن ميداد و

تكست دادم بت "سلامتيت پيك اخر، ديوونتم دختر"

ولي جوابي نيومد و مثبت فك ميكنم كه شايد مُرده شيش غروب خواستيم برگرديم زرت بارون

زد و با چهار تا موتور بوديم

تو اون تاريكيه جنگل و نم نم بارون كه خيس شده بوديم و يه بدنِ

گرم كه سرما روش تاثير نداشت، خلاصه خيلي عالي بود و جات اصلا خالي نبود

مجنون بي ليلي

ارسال دیدگاه برای این مطلب